تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( رضا کاظمی )
پیچک ( رضا کاظمی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

از هم آرام می گیریم، که آرام بگیریم !


تنهایی
زمستان «سیبری» است انگار
استخوان می ترکاند لاکردار !‏

:::

نه برف باریده
نه عمر گذشته
و نه من در آسیاب سفید کرده ام موهایم را
فقط، روزی که رفتی
دنیا تمام شد !

:::

تلاش بیهوده نکن !
چنان مرده ای در من
که مسیح هم اگر عبور کند از تو
بیدار نخواهی شد

:::
چه خبر است این همه داروغه، این همه مست ؟
نکند دوباره به اشتباه
عطر بوسه های تو را به شهر پاشیده باشد
باد بی حواس !

:::

از برکه
به دریا بزن !
تنهایی اَت بزرگ شده است مرد .

:::

همیشه همین است:
از هم آرام می گیریم ،
که آرام بگیریم !

:::

هرکه مرا می بیند
عاشق تو می شود .
از چشم هایم ؛
به خانه ی دل م برو !

:::

از راه که می رسی انگار
رووی دلْ دل رگ هام
آرشه می کشد «یاحقّی»

:::

بی چاره سایه ام !
به حتم عاشق ت شده است
اینطور که ردپای رفتن ت را
قد کشیده تا غروب

:::

ماشه را نچکان !
این شعرها
خودشان دارند مرا می کشند

:::

هر روز برایت نامه می نویسم
و تو ،
همه را برگشت می زنی .
سپاس گزارم
هیچ کس تا بهحال این همه نامه برایم نفرستاده بود !

:::
گیسوهات را بگو
دست از سر باد بردارند
دارد به کوه می زند خودش را

:::

مرزها
زبان فاصله را نمی فهمند .
هرچه دورتر می روم
نزدیک تر می شوی !

 

 

           رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ هفتم, | بازديد : 447

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

هیچ عاشقی ساعتَ ش را به وقت گرینویچ تنظیم نمی کند !


قایقت می شوم ؛
بادبانم باش
بگذار هرچه حرفْ پشت مان می زنند مردم ؛
باد هوا شود ،
دورترمان کند !

:::

دیگر بر نمی گردی
این، مثلِ روزْ روشن است .
اما
مادر به دلش برات شده می آیی
و من، باور میکنم !

:::

شب. ماه. دریا
و ماهی گیری تنها؛ بی تور و بی قلاب .
آغوشت را باز کن دریا
خودت را می خواهم این بار .

:::

چه غم انگیز استْ سرنوشت ماهی کوچک
وقتی به هوای جفت خود
به اقیانوس میزند
و نهنگ ها ،
عاشقش می شوند !

:::

انگار نسیم سحرگاهی از سمرقند بیاید
وقتی نگاهت
سلامم می کند .

:::

خواستم فانوسِ راهت باشم
حال آنکه بر پیشانی ات
مُشتی ستاره، بر راه می تابید !
*
گفتی بمان !
- در چشمانت چیزی بود
که از شب هم گذر می کرد -
ماندم ،
و شرم از حقارت فانوس
شانه هام را لرزاند .
رفتی ،
و بدرودی تلخ
در من آغاز شد .
*
کاش بر پیشانی اَت
ستاره می شدم
نه کرم شبتاب
بر سنگ های شب !

:::

ساعت دیدار
به وقت قرارهای عاشقانه بود .
دیر رسیدی !
هیچ عاشقی ساعتَش را
به وقت گرینویچ تنظیم نمی کند !  

 

 

          رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ هفتم, | بازديد : 384

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

انگار همه ی مانْ وقتِ رفتن، کلید را به چاهِ کور می اندازیم!


1
مثل پلنگی تنها
که پنجه به هوای ماه بکشد
و ماه؛ نه به دست بیاید و، نه زخم بخورد؛
هر شب
بر سنگِ مزار تو می نشینم!


2
آمدی. ماندی. رفتی.
درست مثل رعد و برق
که تا بخواهی از زیبایی ش لذت ببری
خانه ات را سوخته باشد!


3
تا دیدار تو
یک شیشه فاصله است و من
مثل ماهی
میانِ تُنگ
و تُنگ
میان دریا.

آه، اگر بشکند این دیوار شیشه ای!

 

 

         رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ هفتم, | بازديد : 392

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

برای از تو نوشتن، با کلمات بازی نمی کنم...

 


1
گفتی: تا آخر دنیا با تواَم.
و من،
ندانستم نامِ دیگر تو
تنهایی است!


2
ناکوک شده استْ این دل.

چه زخم بزنی، چه زخمه
فرقی نمی کند!


3
گفتی: بمان، بازمی گردم
ماندم، بازگشتی:
یک مُشت خاکستر، میان تابوت!

آه!
من فقط نبودنَ ت را آه کشیده بودم  

 

 

            رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ هفتم, | بازديد : 335

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

کمی بیش تر نَخ بده، دورتر بروم؛ فکر کنم آزادم!

 


1
تو را از یاد بُرده ام
باران را، نه.

گفته بودی در باران می آیی!


2
درها و پنجره ها را بسته ام ولی
هنوز سردم است.
یا تو رفته ای، یا...
نه، گزینه ی دیگری نیست
حتمن تو رفته ای!


3
باران
نامِ دیگرِ تو بود.
به شهر که می آمدی
هوا پُر می شد از بوی خوش
خیابان ها،
از ازدحامِ نگاه ها و ماشین ها !  

 

 

            رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی


   

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ هفتم, | بازديد : 331

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

رفیقِ نیمه راه شدی، جای تو را گرفتند کلمات!


1
این پرده
کسالت بار شده است دیگر
بیا
بی پرده بازی کنیم!


2
سوختَ م، ولی چه بی هوده!
درست مثل سیگاری روشن
میانِ لب های زنی که
سیگاری نیست!


3
پدران
راستگوترین مردمانِ زمین اَند
وقتی دو قدم مانده به مرگ
پشتِ پرده ی چشمهای شان را نشان می دهند
و ما
مادرانِ حقیقیِ خود را می شناسیم!

 

 

          رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ هفتم, | بازديد : 302

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

پستچی جای نامه، تنهایی آورد!

 

1
وقتی هر شب به خانه باز می گردی
یعنی نمُرده ای؛
ولی منِ احمق،
ندانسته هر روز با شاخه ای گل
به مزار زن دیگری می روم!


2
این طور که تو را زیبا می نویسند، یعنی:
عاشق اَت شده اند کلمات!


3
فراموشَ ت کرده ام
و حالا دیگر سال هاست با زنی می خوابم
که اصلن شبیه تو نیست،
مگر، چشم هایش!

 

 

           رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ ششم, | بازديد : 356

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

تنهاییاَتْ چه باشکوه شده استْ مرد !


1
تنهایی
نامِ دیگر پاییز است،
هرچه عمیق تر
برگریزانِ خاطره هاتْ بیشتر


2
چه تراژدیِ بزرگی میشود زند گی
وقتی نهنگِ اقیانوس باشی
و عاشقِ ماهیِ برکه شوی!


3
تو حرامِ منی وُ
حلالِ تمامِ شهر!
با مردم که نمیشود جنگید،
به گلوله ای حلالَم کن!


4
دارم جَویده میشوم
میانِ آرواره های سمجِ موریانهای
که جا گذاشتهای در سرم
 
   

 

           رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ ششم, | بازديد : 328

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

حالا جای من این شعرها برایت آواز میخوانند!


1
وقتِ رفتن
به دستَش سپردمَت،
اما دیگر
بازَت نگرداند.

چه نارفیق است خدا


2
این خانه،
موریانه نداشت
یادِ تو
به جانش انداخت!


3
دستَم را رها کردی
گم شدم میانِ آدمها.
چقدر گمشدن خوب است
اما
نه میانِ آدمها


4
« ویران میآیی »*
ویران میشوم.
خانه ات آباد،
آباد بیا !

 

* نام رمانی از حسین سناپور  
  

 

             رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ ششم, | بازديد : 289

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

هر روز صندوقچه ی خاطره هات را گردگیری میکنی؛ اما...

 

1
تو مُردهای، اما
مُردنَت اتفاقی نبود.
خدا
به ستوه آمده بود از تنهایی!


2
تکّههای دلِ مناَند این شعرها
که دستبهدست میروند.
مرا بخوان!
تا از چهار طرف
به سمتِ تو پرواز کنم

 
3
چه اندوهیستْ در چشمهای مردِ ماهیگیر
وقتی غمِ نان
هر شب به دریا میکشاندَش
هر شب به تورش میافتی
هر شب رهات میکند!


4
نگران نباش
به قرار میرسم.
فقط، چند قدم مانده
تا مرگ! 
   

 

           رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ ششم, | بازديد : 258

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

آه ، دُنکیشوتِ بینوا ؛ تو چقدر حقیقت بودی!

 

  


قصه نمیگفت مادر بزرگ،
تو را میگفت، که روزی از دورها میآیی.
مُرد. پیر شدم. نیامدی

کاش قصه میگفت مادر بزرگ!


2


درِ خانه اَت به دریا باز میشد
و دریا
خانه ی من بود.
یکبار به آب زدی وُ
عمریست پیِ تو میگردم.


3
گفتند به دریا زده وُ
باز نگشتهای؛
و کسی نگفت دریا
دلِ من بود


4
برای یافتنَت
تشنه به بیراهه ها زدیم،
غافل از آنکه
تو در همه ی راهها میآمدی.

ما خودمان، خودمان را منقرض کردیم!
 

 

          رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی


   

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ ششم, | بازديد : 257

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گاهی خودت را رها کن، مثل بادبادکْ در باد


1
تو دلَت سفر میخواست
من، نه
ولی حالا هر غروب
مرا به سفرهای دور میبرند دُرناها...


2
چه بیرحم است باد!
بادبادک تو بودم من
از دستهایت ربود، بُرد


3
سفر از چشمهای تو مَحال بود
که ممکن شد
مرگ که دیگر محال نیست!


4
رفتی
اما چه آرام، چه دیر
درست مثل مرگ
در اتاقِ گاز!


5
لطفن این شعر را
آهسته بخوانید.
روویِ سطرِ آخرِ گریههاش
خواب رفته است شاعر!

 

 

           رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ ششم, | بازديد : 282

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

اینروزها بسیار مُردهایم، بیا کمی هم زنده گی کنیم!

گفتند زلزله شده است

سراسیمه شتافتم

تا رودبار، منجیل؛ خرابه های بَم

تا حتا جغرافیای تمام زلزله های جهان.

زیرِ تمامِ آوارها

تو بودی!

فقط پدر بود که مَرد بود!

پدر میگفت:

"دست که به شانه ی مرد بزنی باس خاک بلند شود.

" بعد خنده خنده میکوفت رو شانه ام،

 و جدّی جدّی از شانه ام خاک برمیخاست!...

 بعد اَخم میکرد - ساخته گی - و میگفت:

"پدرسوخته این که خاکِ کوچه های محله است

 با خودت آوردی خانه!" شَرمووک میشدم، خجالت خجالت میگفتم:

 "خُب، خاک لباسهای شما هم که آشنای کوچه های محلّه است!"

آنروزها به شانه ی هر دویِمان که دست میزدی خاک بلند میشد،

 ولی فقط پدر بود که مَرد بود!

هنوز بویِ عاشقی میدهم!

جنگ بود... برادرم برنگشته بود...

مادرم رویِ سجاده، دعای انتظار و بازگشت میخواند..

. پدرم "عاشق" بود... در کوچه های شهر، سازِ آذری میزد،

 ترانه ی "کوچه لَرَه سوو سَپمیشم" میخواند...

 و خواهرم، پنهانی نامه های عاشقانه... و من، هیچ نمیخواندم!

جنگ تمام شد!... برادرم برگشت،

 اما در کیسهای سفید، خاکسترش و پلاک نقرهاش..

. پدرم ساز آذری اَش را داد به من، و دراز کشید،

 و رو به قبله شد. هنوز هم روو به خانه ی خدا

انتظار فرشتهای را میکشد که قرار است بیاید...

 خواهرم رفت خانه ی شوهر... نامه هاش را داد به من..

. ارثبَرِ خانواده بودم... و مادرم... آه مادرم!...

 مادرم هنووز هم روی سجاده مینشیند

 و با چشمهای کم سو، دعای بازگشتِ فرزندی را میخواند

 که کنار دستش از میخِ دیوار آویخته ست!

 

 

          رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ ششم, | بازديد : 278

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گاهی خودت را رها کن/ مثل بادبادکْ در باد.

 


1
نخند مَرد!
مَشقی نیستند این گلولهها که هر روز
مینشینند به سینهات.
تنهایی،
آدم را هم مثلِ خدا
رویینتَن میکند!

  
2
اَخم میکنی
آسمانْ ابر میشود
گریه میکنی، باران
میخندی، آفتاب...

آسمان را هم به بازی گرفتهای!

 
3
شبها، پرندههایش میروند
روزها، ستارههایش
ببین،
آسمان هم که باشی
باز تنهایی!

 
4
همیشه همین است:
از هم آرام میگیریم
که آرام بگیریم
مثل دریا
که تا تو را گرفت؛ آرام گرفت!
 
   

           رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ ششم, | بازديد : 301

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

تمامِ شهر پُر از ناظم وُ / منْ تنها

 


1
آهسته و آرام نه؛
ناگهان برو
مثل گلوله از تفنگ
که تا بخواهی بفهمی
مُخَت پاشیده باشد به دیوار!

 


2
تو مُردهای وُ من
نفس میکشم هنوز
و این تناقضِ بزرگ
- مرگ که جای خود -
خدا را هم گیج کرده است!


3
شبها؛ ماه پایین میآید
تو جایش میتابی
صبحها؛ آفتاب پشتِ کوه میماند
تو جایش طلوع میکنی...

زبانم لال اگر فردا بخواهی جای خدا هم...!


4
دل از ماه بُردهای وُ
از برکه وُ، از پلنگ
اینطور که شبها، بهناز میآیی.

خونبهایت گردنِ خداست اگر امشب
ماشه را بچکانم از حسادت!  
   

 

            رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ ششم, | بازديد : 262

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد