تبلیغات اینترنتیclose
اینروزها بسیار مُردهایم، بیا کمی هم زنده گی کنیم( رضا کاظمی )
پیچک ( رضا کاظمی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

اینروزها بسیار مُردهایم، بیا کمی هم زنده گی کنیم!

گفتند زلزله شده است

سراسیمه شتافتم

تا رودبار، منجیل؛ خرابه های بَم

تا حتا جغرافیای تمام زلزله های جهان.

زیرِ تمامِ آوارها

تو بودی!

فقط پدر بود که مَرد بود!

پدر میگفت:

"دست که به شانه ی مرد بزنی باس خاک بلند شود.

" بعد خنده خنده میکوفت رو شانه ام،

 و جدّی جدّی از شانه ام خاک برمیخاست!...

 بعد اَخم میکرد - ساخته گی - و میگفت:

"پدرسوخته این که خاکِ کوچه های محله است

 با خودت آوردی خانه!" شَرمووک میشدم، خجالت خجالت میگفتم:

 "خُب، خاک لباسهای شما هم که آشنای کوچه های محلّه است!"

آنروزها به شانه ی هر دویِمان که دست میزدی خاک بلند میشد،

 ولی فقط پدر بود که مَرد بود!

هنوز بویِ عاشقی میدهم!

جنگ بود... برادرم برنگشته بود...

مادرم رویِ سجاده، دعای انتظار و بازگشت میخواند..

. پدرم "عاشق" بود... در کوچه های شهر، سازِ آذری میزد،

 ترانه ی "کوچه لَرَه سوو سَپمیشم" میخواند...

 و خواهرم، پنهانی نامه های عاشقانه... و من، هیچ نمیخواندم!

جنگ تمام شد!... برادرم برگشت،

 اما در کیسهای سفید، خاکسترش و پلاک نقرهاش..

. پدرم ساز آذری اَش را داد به من، و دراز کشید،

 و رو به قبله شد. هنوز هم روو به خانه ی خدا

انتظار فرشتهای را میکشد که قرار است بیاید...

 خواهرم رفت خانه ی شوهر... نامه هاش را داد به من..

. ارثبَرِ خانواده بودم... و مادرم... آه مادرم!...

 مادرم هنووز هم روی سجاده مینشیند

 و با چشمهای کم سو، دعای بازگشتِ فرزندی را میخواند

 که کنار دستش از میخِ دیوار آویخته ست!

 

 

          رضــــــا     
 کاظمــــــــــــی

برچسب ها : ,

موضوع : رضا کاظمی برگ ششم, | بازديد : 280